شانه ایران انتخابات رد صلاحیت شورای شهر

شانه: ایران انتخابات رد صلاحیت شورای شهر شورای اسلامی انتخابات شورا انتخابات شورای شهر انتخابات شوراهای اسلامی

گت بلاگز اخبار حوادث را به بهانه غذا دادن به منزل بردم و… ، مصاحبه با مردی که دختر خردسال را بعد از تجاوز،کشت، ندا&quot، &quot

روزنامه خراسان با مردی که به یک دختر 6ساله در مشهد تجاوز کرد و سپس او را کشت مصاحبه کرده است.

مصاحبه با مردی که دختر خردسال را بعد از تجاوز،کشت/"ندا" را به بهانه غذا دادن به منزل بردم و…

عبارات مهم : زندگی

روزنامه خراسان با مردی که به یک دختر 6ساله در مشهد تجاوز کرد و سپس او را کشت مصاحبه کرده است.

بخشی از مصاحبه را می خوانید:

را به بهانه غذا دادن به منزل بردم و… ، مصاحبه با مردی که دختر خردسال را بعد از تجاوز،کشت، ندا&quot، &quot

چند سال داری؟ متولد سال 1355 هستم.

چقدر سواد داری؟ تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواندم و بعد هم درس و مدرسه را رها کردم.

اهل مشهدی؟ خانواده ام اهل تربت حیدریه هستند ولی من از زمانی که به خاطر دارم از همان کودکی در مشهد بودم.

روزنامه خراسان با مردی که به یک دختر 6ساله در مشهد تجاوز کرد و سپس او را کشت مصاحبه کرده است.

یعنی در قلعه ساختمان؟ نه! ساکن منطقه خواجه ربیع بودیم ولی بعد از آن که مادر و برادرم سهم مرا از منزل ارثیه پدری خریدند من هم به قلعه ساختمان (شهرک شهید رجایی) آمدم.

پدرت فوت کرده است؟ بله! حدود دو ماه بعد از آن که من ازدواج کردم. او هم فوت کرد.

بیمار بود؟ بله! سرطان خون داشت.

را به بهانه غذا دادن به منزل بردم و… ، مصاحبه با مردی که دختر خردسال را بعد از تجاوز،کشت، ندا&quot، &quot

چند خواهر و برادر هستید؟ پدرم دو بار ازدواج کرد به همین خاطر تعداد خواهران و برادرانم زیاد است.

بعد از ترک تحصیل چه می کردی؟ شاگرد خیاطی شدم و پیراهن دوزی را آموختم تا آن که به خدمت سربازی رفتم.

روزنامه خراسان با مردی که به یک دختر 6ساله در مشهد تجاوز کرد و سپس او را کشت مصاحبه کرده است.

بعد از آخر سربازی هم همین شغل را ادامه دادی؟ بله! جهت کار به جنوب کشور رفتم و در بندرعباس در یک شرکت پیراهن دوزی می کردم!

چرا در مشهد نماندی؟ آن جا پیراهن ایرانی می دوختیم و مارک خارجی می زدیم تا بهتر بخرند!! ولی نمی دانم صاحبکارم پیراهن ها را کجا می فروخت!

را به بهانه غذا دادن به منزل بردم و… ، مصاحبه با مردی که دختر خردسال را بعد از تجاوز،کشت، ندا&quot، &quot

یعنی به کشورهای دیگر صادر می کرد؟ نمی دانم ولی همه آن ها مارک تقلبی داشتند.

پول هایت را چه می کردی؟ همه را خرج می کردم، البته گاهی مقداری هم به مادرم می دادم.

مگر ازدواج نکرده بودی؟ آن وقت نه! ولی در مدت کوتاهی بعد از آن که از بندرعباس آمدم، با یکی از بستگان پدرم ازدواج کردم. تقریبا 21 ساله بودم که پای سفره عقد نشستم.

یعنی خودت در ماجرای ازدواج دخالتی نداشتی؟ چرا! همسرم را به خاطر رفت و آمدهای فامیلی در تربت حیدریه دیده بودم.

می خواهی بگویی، همسرت گزینش تو نبود؟ ما از دوران خردسالی به نام یکدیگر بودیم. یعنی پدرم زمانی که من کوچک بودم به خانواده همسرم گفته بود که دخترتان عروس من است!! تا این که یک روز جهت او خواستگار آمد. پدرم که بیماری سرطان داشت و می ترسید عروسی مرا نبیند بلافاصله دست به کار شد و مرا به تربت حیدریه بردند که در آن جا هم ازدواج کردیم.

الان هم با همان همسرت زندگی می کنی؟ نه! او از من طلاق گرفت. البته چهار سال نامزد بودیم و سه سال هم زندگی یکسان داشتیم. بعد از آن طلاقش را گرفت.

چرا ؟ چون فرزندی نداشتیم و خانواده او هم دوست داشتند که دخترشان فرزندی داشته باشد!

معتادی ؟ بله!

چه چیزی مصرف می کنی؟ تریاک و شیره!

آن وقت هم اعتیاد داشتی؟ بله! هنگامی که همسرم را به عقد خودم درآوردم با بعضی از بستگانم پای بساط می نشستم!

چرا؟ فریبم دادند! آن ها می گفتند مصرف تریاک و شیره لذت خاصی دارد. من هم ادامه دادم تا این که معتاد شدم!

همسرت از ماجرای اعتیاد تو خبر داشت؟ نه ! او نمی دانست و من به طور پنهانی مصرف می کردم تا این که روزی فهمید و زمانی از من طلاق گرفت که معتاد شده است بودم!

چرا دوران نامزدی شما تا چهار سال طول کشید؟ دست پدرم خالی بود از سوی دیگر هم می خواست مراسم ازدواج خواهرم را برگزار کند به همین علت من بعد از خواهرم، زندگی یکسان را شروع کردم .

سه سال وقت خیلی اندکی است تا «بارداری» انگیزه مهمی جهت طلاق شود؟ البته همسرم بعد از من با فرد دیگری ازدواج کرد و صاحب فرزند شد ولی از من طلاق گرفت!!

پدرت زنده بود که طلاق گرفتی؟ نه! پدرم حدود دو ماه بعد از ازدواج من فوت کرد.

اولین سیگار را کجا کشیدی؟ نخستین بار یکی از دوستانم در دوران خدمت سربازی سیگار تعارفم کرد و بعد از آن هم دیگر خودم می خریدم!

چه مدت گذشت تا دوباره ازدواج کردی؟ فقط دو روز!!

چرا؟ به خاطر لج بازی با خانواده همسر سابقم!

یعنی از قبل زمینه را آماده کرده بودی؟ نه! درست دو روز بعد از آن که مهر طلاق در شناسنامه ام ثبت شد و به قول معروف هنوز جوهر این مهر خشک نشده بود که سوار اتوبوس یکی از بستگان مادرم شدم تا از تربت به مشهد بیایم. در بین راه با راننده صحبت می کردم که از دادگاه می آیم و چنان و چنان! او هم خندید و گفت: امشب با مادرت به منزل فلانی بیایید (او هم از بستگان مادرم بود) تا جهت خواستگاری صحبت کنیم.

همان شب به توافق رسیدید؟ بله! به خاطر فامیلی از یکدیگر آشنایی داشتیم .

همسرت مجرد بود؟ نه! او حدود چهار سال قبل از همسرش طلاق گرفته بود درحالی که یک دختر داشت.

بعد از ازدواج، دختر همسرت هم با شما زندگی می کرد؟ نه! حضانت او را شوهر سابق همسرم به عهده داشت. البته بعد از ازدواج، گاهی او را به منزل می آوردم تا مدتی را کنار مادرش باشد. الان هم 14 ساله است و به تازگی نامزد کرده است.

خودت چند فرزند داری؟ 3 پسر 12، 10 و 3.5 ساله دارم.

چه شد که به میوه فروشی روی آوردی؟ بدون کار بودم، کار ساختمانی انجام می دادم ولی به علت اعتیادم و این که کار کم بود بدون کار مانده بودم تا این که 500 هزار تومان از خواهرم قرض گرفتم و داخل حیاط منزلم میوه فروشی راه انداختم. البته دیسک کمر هم دارم .

روزی چقدر مواد مصرف می کنی؟ کم حدود 5 هزار تومان!

همسرت از ماجرای اعتیادت خبر دارد؟ بله! او می داند البته گاهی از قرص های ترک اعتیاد هم استفاده می کنم!

تاکنون چند بار ترک کرده ای؟ نمی دانم ! ولی عید پارسال ترک کردم که نشد و دوباره به مصرف شیره ادامه دادم.

«ندا» (مقتول) را می شناختی؟ آن ها همسایه نزدیک ما بودند پدرش افغانی بود و منزلشان چند حیاط زیاد با منزل ما فاصله نداشت به همین خاطر کاملا خانواده اش را می شناختم!

انگیزه ات چه بود؟ خودم هم نفهمیدم! هنگامی که «ندا» را در کوچه دیدم که جهت گرفتن نان می رود شیطان وارد جلدم شد. قبل از آن نزد خرده فروشی مواد رفته بودم و مقداری شیره خریدم. بعد از مصرف مواد، هنگامی که «ندا» (دختر 6 ساله) درحال بازگشت به منزل اش بود او را به بهانه دادن غذا به منزل اجاره ای ام کشاندم و …

چرا او را کشتی؟ ترسیده بودم! او گریه می کرد و من می ترسیدم رسوا شوم چون گفت عنوان را به مادرش می گوید!

جسد دختربچه را چه کردی؟ داخل کیسه گونی گذاشتم و در کوچه خلوت رها کردم البته هر لحظه آن کوچه شلوغ بود ولی آن لحظه خیلی خلوت شده است بود. زنبیل نان و کفش هایش را هم پشت بام انداختم.

بعد از قتل کجا رفتی؟ پشیمان شده است بودم ولی نمی دانستم چه کنم فقط آرزو می کردم که زنده شود! بعد از رها کردن جسد، به منزل مادرزنم رفتم چون همسر و فرزندانم آن جا بودند و من جهت بردن غذاهای مانده از ظهر به منزل آمده بودم که این اتفاق رخ داد.

ماجرا را به کسی هم گفتی؟ فقط به برادرزنم گفتم!

بعد چه شد؟ دوباره به محل رها کردن جسد بازگشتم.

فکر می کردم شاید زنده شده است باشد ولی با دیدن مردم دوباره به منزل مادرزنم رفتم و به هیچ کس چیزی نگفتم.

چگونه دستگیر شدی؟ روز بعد هنگامی که به همراه خانواده و برادرزنم به منزل آمدم تا کسی به من شک نکند ناگهان افسر آگاهی دستبند را به دستانم گره زد.

چرا همراه خانواده ات وارد حیاط نشدی؟ من رفتم نوشابه بخرم و از وحشت اطراف را هم نگاه می کردم!

فکر می کردی به همین زودی دستگیر شوی؟ نه! چون هیچ کس مرا هنگامی که ندا را به داخل حیاط بردم یا جسد را انداختم، ندیده بود. نمی دانم افسر آگاهی چگونه مرا دستگیر کرد.

اگر کسی با یکی از اعضای خانواده خودت این کار را بکند چه می کنی؟ نگویید! دیوانه می شوم!!

به افراد دیگری که مانند تو سودای چنین کار کثیفی را در ذهن دارند چه می گویی؟

عاقبت مرا ببینند! حتی مجرمان دیگر به من می گویند حیف است تا فردا زنده باشی! باید سریعتر اعدامت کنند. من می ترسم و شب ها کابوس می بینم. آیا که چند خانواده را به هم ریختم و بدبخت کردم! شیطان فریبم داد!!

واژه های کلیدی: زندگی | ازدواج | پیراهن | خانواده | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs